ای ابر ببار امشب، بر برگ گل طاهابی تاب شده از غم، بر اهل حرم سقااز سوز عطش طفلان، در ناله و در شیونگویا شده در خیمه، از ناله فغان بر پاخشکیده همه لبها، جوشیده همه جانهابر هجر رخ اکبر، بر غربت ثار اللهمی سوزم از این ماتم، گریان شده ام هر دم بسته است چو ره، دشمن، بر رهبر آل اللهاکبر چو رود میدان، گویی رود از تن جانگوید به فغان زینب، هم مویه کنان لیلایارب برسان آبی، بر هر لب خشکیده بر ناله طفلان و، بر سوز دل زهراامشب به حرم چشمی، بر خواب نخواهد رفت از جور دغا شیون، بر خاسته تا بالااصغر به حرم بی خواب ، از خشکی لب بی تابیک جرعه از آن می ده، سقای عطش آقاخون گریه کند گر دل، بر حال دل خوبان شاید که فرو ریزد، بر دامن تن جانهااز اشک بصر گِل شد، پیرامون هر خیمههر غنچه به لب دارد, آهی ز غم جانکاهیا رب دل محزونِ، اولاد علی خون است از ظلم عدوی دین، در کرب و بلا فردابگشوده دو دست خویش، بر دامن مام خویشآن اصغر دردانه، از سوز عطش هر جاجان بر لب لیلا شد، خون بر دل زهرا شد از درد و غم زینب، از سوز دل مولاگوید به غزل حافظ در دفتر شعر خوداز محنت آن دردی کاو دیده به دل زیبا "هر کاو نَکُنَد فهمی زین کِلکِ خیال انگیز نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد"اما به نظر باید، گویند همه عالم در درد غم جانسوز، در واقعه عظما "هر کو نکند فهمی، زین کلک ملال انگیز"باید که فرو شوید، از فهم جهان دلهاای منتقم خون، هفتاد و دو تن عریان بر گیر نقاب از رو، بشکن تو بت اعلا از ناله هر بلبل، از حسرت روی گل من می شنوم از جان، صد ناله در این سوداهر قطره اشکی که، بیرون شود از دیده حائل شود از آتش، انا لکما اَبکی از دیده رود آبی، در سوز دل و آهی آه دل مظلومان، بر گریه بود اولاهر کس که پیمبررا، بر خویش ولی داند بر او
برچسب:
نویسنده: رها احمدپور
تاريخ: چهارشنبه
27 تير
1403 ساعت: 21:28